Font Size

Profile

Cpanel

از نظر ما شیعیان امام علی (ع) معصوم هستند پس چرا از خداوند طلب استغفار میکردند؟

از نظر ما شیعیان امام علی (ع) معصوم هستند پس چرا از خداوند طلب استغفار میکردند؟

سوال کننده:حامد تقی زاده

این شبهه صرفا یک سوال برای شیعیان نیست؛چرا که غیر مسلمانان و غیر شیعیان نیز این شبهه را از دیر باز مطرح کرده اند.

 در این مقاله به صورت مختصر و مفید پاسخ این شبهه داده میشود.

شبهه اول : چرا معصومین (ع) با اینکه گناهی مرتکب نشدند(به عقیده شیعیان) ، استغفار می کردند؟(مثل دعای کمیل یا صحیفه سجادیه و...)
شبهه دوم: چرا مسلمانان با وجود اینکه در قرآن نوشته شده خداوند گناهان پیامبر را می بخشد است، دین خود را از او دریافت می کنند؟(48-فتح)
شبهه سوم: عصمت امیرالمومنین(ع)چگونه ثابت می شود؟

پاسخ شبهه اول:

مرجوم اربلی ،صاحب کتاب «کشف الغمه» در ‏جواب این شبهه می گوید: «انبیاء و ائمه(ع)، انسان هایی بودند که دائم در یاد و نام خدا به سر می بردند و در بالاترین ‏مراتب قرب الهی سیر می کردند. پیوسته مراقب بودند که لحظه ای از یاد و نام او غافل نشوند. پس هر گاه اندکی از این ‏مرتبه عالی تنزل می کردند و برای حفظ حیات و بقا، مسائلی همچون خوردن و آشامیدن و روابط زناشویی و یا حل و فصل ‏مسائل اجتماعی روی می آوردند، اینها را بزرگترین گناه برای خویش تلقی می کردند. استغفار و توبه آنها نیز از چنین ‏اعمالی بوده، که ترک آنها مقتضای مقام محبت و قرب الهی است. از همین جا است که رسول خدا(ص) می فرماید [حسنات ‏الأبرار، سیئات المقربین]»[ج2ص254].‏

الف- استغفار همیشه توبه از گناه نیست

استغفار همیشه به معناى بازگشت از گناه نیست بلکه هر گونه بازگشت و توجّه به خدا را که همراه با اعتراف به ناتوانی خود از به جا آوردن حقّ بندگی است ، شامل مى‏شود. از این رو  استغفار به خودى خود، یکى از عبادت‏هاى بزرگ و از مصادیق بارز تعظیم خداست و هیچ دلالتی بر گناهکار بودن استغفار کننده ندارد. بلکه دائم الاستغفار بودن از علائم اهل تقوا و ایمان و شرط بندگی است و آنکه مداومت بر استغفار نداشته باشد در منطق قرآن کریم و اهل بیت (ع) نه تنها نمی تواند امام یا نبی باشد بلکه حتّی مومن حقیقی هم نیست. امام صادق (ع) فرمودند:

«الاستغفار، و قول « لا إله إلّا اللّه» خیر العبادة ـــ استغفار و قول لا إله إلّا اللّه بهترین عبادت است»

و رسول اللّه (ص) فرمودند:

«خیر الدّعاء الاستغفار ـــ بهترین دعاها استغفار است». خداوند متعال نیز در قرآن کریم ، مؤمنان راستین را چنین توصیف مى‏کند:

«الصَّابِرِینَ وَ الصَّادِقِینَ وَ الْقانِتِینَ وَ الْمُنْفِقِینَ وَ الْمُسْتَغْفِرِینَ بِالْأَسْحارِ ـــ آنان شکیبایان ، راستگو ، فرمانبرداران ، انفاق کنندگان و استغفار کنندگان در سحرگاهان هستند.»(آل عمران:17).

و در جاى دیگر مى‏فرماید:

«کانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ ما یَهْجَعُونَ وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ ــــ شبانگاه اندکى مى‏آرَمَند و سحرگاهان به استغفار مى‏پردازند»(الذاریات:17).

اگر استغفار اینان از گناه بود نباید آن را به سحرگاهان می انداختند بلکه از پس گناه باید استغفار می نمودند ؛ لکن استغفار شبانه ی اینها جزء عبادتهای دائمی آنهاست.

نتیجه آنکه:

اولاً: استغفار تنها به معنای توبه از گناه و طلب آمرزش نیست، بلکه چه بسا نشانه مقام معنوی است. از این رو حضرت امیر مؤمنان(ع) در نهج البلاغه  فرمودند:

«الاستغفار درجة العلّیین ــ استغفار درجه ی بلندپایگان است»(حکمت 417)؛

یعنی هر چه مقام کسی بالاتر رود، بیشتر خود را گناهکار می بیند. چون می یابد هر چه کند در برابر عظمت خدا کم است. لذا با اینکه نهایت سعی خود را در بندگی می کند امّا باز هم خود و عمل خود را کمتر از آن می بیند که لایق خداوندی خدا باشد.

پس توجّه شود که خود را گناهکار دیدن غیر از گناهکار بودن است. خود را گناهکار دیدن، و به این سبب استغفار و توبه نمودن، از کمالات بوده، شرط ادب مع الله است؛ امّا گناهکار بودن از رذائل و بی ادبی در محضر خداست.

ثانیاً: گاه استغفار، نتیجه ی تجلی هیبت و عظمت الهی بر قلب انسان کامل است.

انسان کامل وقتی در پرتو تجلّی جلالی قرار می گیرد، هیبت خدا او را چنان در می گیرد که از شدّت آن، از خود بی خود می شود؛ امّا بعد از مدّتی به خود می آید؛ اینجاست که ولیّ خدا از اینکه به خود آمده و در آن بی خودی نمانده است، از خدای تعالی طلب عفو و گذشت می کند تا دوباره آن حالت فناء باز گردد. در دعای عرفه ی سالار شهیدان می خوانیم:

« ... یا مَنْ اَلْبَسَ اَوْلِیاءَهُ مَلابِسَ هَیْبَتِهِ، فَقامُوا بَیْنَ یَدَیْهِ مُسْتَغْفِرینَ ـــ ای کسی که پوشش هیبتش اولیاء را در بر گرفته؛ در نتیجه در پیشگاهش استغفار کنان ایستاده اند!»

در این حال، ولیّ خدا از اینکه همواره غرق در آن فنا و مستی نمانده شرمنده ی یار است. لذا با اینکه این خروج از صعقه و فنا دست خود او نیست، ولی باز آن را از ضعف خود می شمرد و استغفار می کند.

جریان تجلّی خدا بر موسی(ع) به خوبی بیانگر این معناست.

«وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ لِمیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنی‏ أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانی‏ وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی‏ فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ ـــــو هنگامى که موسى به میعادگاه ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد: «پروردگارا! خودت را به من نشان ده، تا تو را ببینم!» گفت: «هرگز مرا نخواهى دید! ولى به کوه بنگر، اگر در جاى خود ثابت ماند، مرا خواهى دید!» اما هنگامى که پروردگارش بر کوه تجلّی کرد، آن را همسان خاک قرار داد؛ و موسى مدهوش به زمین افتاد. چون به خود آمد، عرض کرد: «خداوندا! منزهى تو! من به سوى تو توبه نمودم (بازگشتم) در حالی که من اوّل مؤمنانم!»(الأعراف:143)

موسی(ع) یقیناً در مقام لقاء الله بوده است؛ چون انبیاء، همه در این مقامند؛ لکن او از خدای تعالی می خواهد که خود را در اعلی جلوه اش و با تمام حقیقت اسم اعظمش به او بنمایاند؛ یعنی او در حقیقت آن مقامی را طلب می کند که اختصاص به اهل بیت(ع) دارد. امّا خدای تعالی فرمود: تو توان تحمّل آن جلوه را نداری. پس به کوه نظر کن، تا از حجاب کوه بر تو تجلّی کنم. اگر حجاب کوه در برابر این تجلّی تاب آورد تو آن تجلّی را از پس حجاب خواهی دید. امّا چون بر کوه جلوه نمود، کوه، از هیبت الهی از هم پاشید و خاک شد؛ و موسی(ع) با آن اندک جلوه که به او رسید، از خود بی خود گشت، و گوینده که او سه از در آن حال بود تا به خود آمد؛ و از اینکه نتوانسته بود در برابر آن جلوه تاب آورد توبه نمود و فرمود:

« ... سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ ـــ خداوندا! منزهى تو! من به سوى تو توبه نمودم»

ب- جنبه تربیتی برای سایرین

استغفار و استغاثه ی دائمى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امامان‏ ـ علیهم السلام ـ در پیشگاه خدا ، نقش عملى را در تربیت امّت نیز دارد و به دیگران مى‏آموزد که چگونه در پیشگاه خدا به توبه، تضرّع و انابه بپردازند و به جهت پاره‏اى از اعمال نیک ، مغرور نگشته و به خاطر اعمالی که هیچ در خور خداوندی خدا نیست خود را از خدا طلبکار ندانند و همواره خود را در به جا آوردن حقّ بندگی خدا قاصر و مقصّر بدانند که این عالی ترین اعتراف به عظمت بی منتهای حضرت پروردگار است. آیا کسى که ناله‏ها و گریه‏ها و اطاعت و بندگى امیرمؤمنان‏ ـ علیه السلام ـ را ببیند و بشنود، با خود نمى‏گوید: او که یک لحظه ی عمرش برتر از عبادت ثقلین است، این چنین توبه مى‏کند؛ پس من حقیر چگونه به خود ببالم و از خدا به خاطر کمی تلاشم عذرخواهى نکنم!؟ وقتی آن مجسمه ی عبادت و بندگی می گوید:

«آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ وَحْشَةِ الطَّرِیق ــ آه از کمی توشه و وحشت راه »(بحار الأنوار ، ج‏75 ،ص23) ،

پس ما افراد عادی چگونه می توانیم خود را نیکوکار و عبد خالص خدا بدانیم. آری این درس است که ما خود را به خاطر چند عمل شکسته و بسته ، طلبکار از خدا ندانیم. و البته باید توجّه داشت که اینگونه رفتارهای ائمه(ع) ، نمایش تربیتی نیست ؛ بلکه آنان حقیقتاً خود و اعمالشان را در برابر خدا اندک و نارسا می دیدند؛ چرا که هر کاری هر اندازه بزرگ، باز در خور عظمت خدا نیست.

ج- توبه و استغفار هر کس متناسب با مرتبه او

استغفار و توبه ، داراى مراتب و درجاتى متناسب با عاملان آن است. توبه ی گنهکاران و امثال من رو سیاه، از گناه و توبه اهل انس با عبادت ، از ترک مستحبّ ؛ و توبه اهل انس با معبود ، از غفلت آنی از یاد خداست. امّا توبه و استغفار اولیاى الهى و معصومان، نه از گناه شرعی است و نه از غفلت آنی از خدا ، بلکه توبه از این است که بی اذن خاصّ خدا توجّه به وسائط فیض داشته باشند ؛ لذا حضرت یوسف (ع) وقتی بدون فرمان خاصّ خدا ، کسی را واسطه قرار داد تا بی گناهی خود را به گوش حاکم مصر برساند خود را گناهکار محسوب داشت و با تضرّع ، دست به توبه برداشت ؛ در حالی که این کار، گناه شرعی نیست و چه بسا برای افراد عادی واجب باشد ؛ امّا با شأن حضرت یوسف سازگار نبود. امّا برای چهارده معصوم توبه و استغفار از هیچکدام این امور معنی ندارد ؛ و شأن این بزرگواران برتر از آن است که بی اذن خاصّ خدا دست به کاری زنند. استغفار این خلفای تامّ الهی از توجّه به کثرت خلقی در مقام انجام وظیفه ی تبلیغ دین است. امام صادق (ع) فرمودند:

«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص کَانَ یَتُوبُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- کُلَّ یَوْمٍ سَبْعِینَ مَرَّةً مِنْ غَیْرِ ذَنْبٍ. ــــ همانا رسول خدا هر روز هفتاد بار توبه می نمود بدون هیچ گناهی.»( بحار الأنوار ، ج‏44 ،ص275)

رسول خدا نیز فرمودند:

«إِنَّهُ لَیُغَانُ عَلَى قَلْبِی وَ إِنِّی لَأَسْتَغْفِرُ بِالنَّهَارِ سَبْعِینَ مَرَّة . ـــــ همانا ابری بر قلبم می نشیند و من هر روز هفتاد بار استغفار می کنم.»(بحار الأنوار ، ج‏25،ص 204 )

در اینجا واقعاً ابری قلب مبارکش سایه می افکند. وقتی حضرتش از مقام احدیّت تنزّل می کند به مقام واحدیّت تا کثرت بین گشته ابلاغ رسالت کند، ابر کثرت بینی بر قلب احدی محمّدی سایه می کند. لذا استغفار می کند تا دوباره از مقام کثرت واحدی (کثرت در عین وحدت، و وحدت در عین کثرت) به مقام وحدت احدی باز گردد. دفعات استغفار نیز بیانگر میزان تنزّل آن حضرت است. وقتی هفتاد بار استغفار می کند یعنی هفتاد رتبه در مقام اسماء پایین آمده است.

باز امام صادق (ع) فرمودند:

«إن رسول اللّه صلى اللّه علیه و اله کان لا یقوم من مجلس و إن خفّ حتّى یستغفر اللّه عزّ و جلّ خمسا و عشرین مرّة ـــــ رسول خدا (ص) همواره چنین بود که هیچ گاه از مجلسی بر نمی خاست ـ اگر چه مجلسی کوتاه ـ مگر اینکه بیست و پنج بار استغفار می نمود »(تفسیر المحیط الأعظم و البحر الخضم، ج‏4، ص: 60) ؛

یعنی حضرت خاتم الانبیاء (ص) دائماً نور وجه حضرت احدیّت را بی واسطه مشاهده می نمودند؛ و بین او و خدا حجابی نبود؛ بلکه او خود حجاب است بین حقّ و خلق. لذا امام صادق(ع) فرمودند: «محمّدٌ حِجابُ الله». لکن گاه به هنگام مجالست با مردم و تبلیغ دین، وجود حضرتش، حجاب خودش نیز می شد؛ به این معنا که حجاب را دو سمت است؛ سمتی که به سوی خداست ( وجه یلی الحقّی) و سمتی که به سوی خلق است (وجه یلی الخلقی)؛ لذا حضرتش آنگاه که سخنگوی خدا بود، وجه یلی الخلقی پررنگتر می گشت؛ و رسول خدا(ص) این را برای خویش نقص می دید. لذا به محض اینکه مأموریّت ابلاغ را پایان می داد، استغفار و توبه می نمود؛ یعنی به وجه یلی الحقّی خود بازگشت می نمود.

همچنین امام صادق(ع) فرمودند:

امام صادق(ع) درباره توبه انبیا و سایر مردم فرمود:

«وکلّ فرقة من العباد لهم توبة فتوبة، الأنبیاء من اضطراب السرّ و توبة الأولیاء من تلوین الخطرات و توبة الأصفیاء من التنفیس و توبة الخاص من الاشتغال بغیر الله تعالى و توبة العام من الذنوب ـــ برای هر گروه از بندگان، توبه ای مخصوص است. توبه ی انبیاء، از اضطراب سرّ است؛ و توبه ی اولیاء، از رنگارنگی خطورات؛ و توبه ی اصفیاء، از حدیث تنفیس؛ و توبه خواصّ، از اشتغال به غیر الله؛ و توبه ی عوام، از گناهان».(مصباح الشریعه ص97)

فهم این حدیث شریف از عهده ی کسانی که آشنا به عرفان نظری نیستند، خارج است. همین اندازه بگویم که انبیاء نه اضطراب نفس دارند، نه اضطراب عقل، نه اضطراب قلب و نه اضطراب روح، و فوق روح، سرّ است؛ که برخی انبیاء، به خاطر اضطراب در سرّشان، توبه و استغفار می کنند تا به ثبات سرّ برسند. امّا رسول خدا(ص) و اهل بیت(ع) حتّی اضطراب سرّ هم ندارند. آنها به خاطر نزول و صعود بین خفی و اخفی، توبه و استفغار می نمایند. خفی، بالاتر از سرّ است و اخفی، فوق آن.

ملاحظه می فرمایید که استغفارهای حضرات معصومین(ع) ژرفای عمیقی دارد که درک فلسفی و عرفانی آن تنها از رهگذر مطالعه ی همه جانبه مناجات‌های ائمه و کشف اسرار آن­ها امکان‌پذیر است؛ و البته این رزق پاک روزی آنهایی می شود که از حکمت و عرفان بهره دارند. امّا عوام الناس عادت کرده اند که همه را با خود قیاس کنند. خطاب به اینها باید گفت: «کار پاکان را قیاس از خود مگیر ـ گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر».

برگرفته شده از وب‌نوشت http://borhan.blog.ir

پاسخ شبهه دوم: چرا مسلمانان با وجود اینکه در قرآن نوشته شده خداوند گناهان پیامبر را می بخشد است، دین خود را از او دریافت می کنند؟(48-فتح2)

با پاسخ به این سوال غیر مسلمانان و پاسخ شبهه اول ،یکی  از پاسخهای  اهل سنت نیز مبنی بر عصمت اهل بیت (ع) داده می شود.

آیات ابتدایی سوره مبارکه فتح:

بسم الله الرحمن الرحيم

إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا (1) لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطًا مُسْتَقِيمًا (2) وَيَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِيزًا (3)

*بنام خداوند بخشنده مهربان* (1)ما براى تو پيروزى آشكارى [= فتح مكه] را فراهم ساختيم، (2) تا خداوند گناهان گذشته و آينده اى را كه به تو نسبت مى دادند ببخشد (و حقّانيّت تو را ثابت نموده) و نعمتش رابر تو تمام كند و به راه راست هدايتت فرمايد، (3)و پيروزى شكست ناپذيرى نصيب تو كند.

آیت الله مکارم شیرازی در تفسیرش مینویسد:

در اين دو آيه، قسمتى از نتائج پر بركت «فتح مبين» (صلح حديبيه) كه در آيه قبل آمده است تشريح شده، مى فرمايد: «هدف اين بود كه خداوند گناهان قبل و بعد تو را بيامرزد، نعمتش را بر تو تمام كند و تو را به راه راست هدايت فرمايد» «و تو را به پيروزى شكست ناپذيرى برساند»

به اين ترتيب، خداوند چهار موهبت عظيم در سايه اين «فتح مبين» نصيب پيامبرش كرد: مغفرت، تكميل نعمت، هدايت، و نصرت.

با دقت در حوادث و رويدادهاى تاريخى، به اين نتيجه مى رسيم: هنگامى كه مكتبى راستين ظاهر مى شود، و قد بر مى افرازد، وفاداران به سنن خرافى كه موجوديت خود را در خطر مى بينند، هر گونه تهمت و نسبت ناروا به آن مى بندند، شايعه ها مى سازند، دروغ ها مى پردازند، گناهان مختلف براى او مى شمرند و در انتظارند ببينند سرانجام، كارش به كجا مى رسد؟

اگر اين مكتب، در مسير پيشرفت خود مواجه با شكست شود، دستاويزى محكم براى اثبات نسبت هاى ناروا به دست مخالفان مى افتد، و فرياد مى كشند: نگفتيم چنين است؟ نگفتيم چنان است؟

اما هنگامى كه به پيروزى نائل گردد، و برنامه هاى خود را از بوته آزمايش موفق بيرون آورد، تمام نسبت هاى ناروا، نقش بر آب مى شود، و تمام «نگفتيم ها» به افسوس و ندامت مبدل مى گردد، و جاى خود را به «ندانستيم ها» مى دهد!

مخصوصاً در مورد پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) اين نسبت هاى ناروا و گناهان پندارى، بسيار فراوان بود، او را جنگ طلب، آتش افروز، بى اعتنا به سنت هاى راستين، غير قابل تفاهم، و مانند آن مى شمردند. «صلح حديبيه» به خوبى نشان داد: آئين او بر خلاف آنچه دشمنان مى پندارند، يك آئين پيشرو و الهى است، و آيات قرآنش ضامن تربيت نفوس انسان ها و پايانگر ظلم و ستم و جنگ و خونريزى است.

او به خانه خدا احترام مى گذارد، هرگز بى دليل به قوم و جمعيتى حمله نمى كند، او اهل منطق و حساب است، پيروانش به او عشق مىورزند، او به راستى همه انسان ها را به سوى محبوبشان «اللّه» دعوت مى كند، و اگر دشمنانش جنگ را بر او تحميل نكنند، او طالب صلح و آرامش است.

به اين ترتيب، «فتح حديبيه» تمام گناهانى كه قبل از هجرت، و بعد از هجرت، يا تمام گناهانى كه قبل از اين ماجرا، و حتى در آينده ممكن بود به او نسبت دهند، همه را شست، و چون خداوند اين پيروزى را نصيب پيامبر(صلى الله عليه وآله)نمود، مى توان گفت: خداوند همه آنها را شستشو كرد.

نتيجه اين كه: اين گناهان، گناهان واقعى نبود، بلكه گناهانى بود، پندارى، در افكار مردم و در باور آنها، چنان كه در آيه 14 سوره «شعراء» در داستان موسى(عليه السلام) مى خوانيم «موسى» به پيشگاه خدا عرضه داشت: وَ لَهُمْ عَلَىَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ اَنْ يَقْتُلُونَ:«فرعونيان (به اعتقاد خودشان) بر گردن من گناهى دارند; مى ترسم مرا بكشند (و اين رسالت به پايان نرسد)»! در حالى كه گناه او چيزى جز يارى فرد مظلومى از «بنى اسرائيل» و كوبيدن ستمگرى از فرعونيان نبود.

بديهى است، اين نه تنها گناه نبود، بلكه حمايت از مظلوم بود، ولى از دريچه چشم فرعونيان، گناه محسوب مى شد.

به تعبير ديگر، «ذنب» در لغت به معنى آثار شوم و تبعات كارى است، ظهور اسلام در آغاز، زندگى مشركان را به هم ريخت، ولى پيروزى هاى بعد، سبب شد كه آن تبعات به دست فراموشى سپرده شود.

هر گاه خانه كهنه و فرسوده اى را كه سرپناه فعلى ما است، و به آن دلبستگى داريم خراب كنند، ممكن است اين كار را تخطئه كنيم، ولى بعد از آنكه ساختمانى محكم و مجهز به جاى آن ساخته شد، و تمام ناراحتى ها بر طرف گشت و يا آن را به معنى «ترك اولى» گرفته اند.

و يا به معنى گناهان فرضى، تفسير كرده اند، كه اگر فرضاً گناهى در آينده يا گذشته مرتكب مى شدى، ما آنها را مى بخشيديم.

اما روشن است: همه اينها تكلّفاتى است بدون دليل; چه اين كه اگر ما عصمت انبياء را مخدوش كنيم، فلسفه وجودى آنها از ميان مى رود; زيرا پيامبر(صلى الله عليه وآله) بايد در همه چيز، سرمشق باشد، چگونه يك فرد گنهكار، مى تواند اين نقش را ايفا كند.

به علاوه، او خود نياز به رهبر و راهنماى ديگرى دارد تا هدايتش نمايد.

تفسيرهاى ديگر، نيز بسيار مخالف ظاهر است، و اشكال مهم اين است كه ارتباط آمرزش گناه را از مسأله «صلح حديبيه» قطع مى كند.

، قضاوت ما به كلى دگرگون مى شود.

مشركان «مكّه»، چه قبل از هجرت، و چه بعد از آن، ذهنيات نادرستى درباره اسلام و شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) داشتند، كه پيروزى هاى بعد بر همه آنها خط بطلان كشيد.

آرى، اگر رابطه آمرزش اين گناهان را با «فتح حديبيه» در نظر بگيريم، مطلب كاملاً روشن است، رابطه اى كه از «لام» «لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ» استفاده مى شود، و كليد رمز، براى گشودن معنى آيه است.

اما آنها كه به اين نكته توجه نكرده اند، در اينجا مقام عصمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را زير سؤال برده اند، و براى او (نَعُوْذُ بِاللّهِ) گناهانى قائل شده اند كه خدا در پرتو «فتح حديبيه» آنها را بخشيده است، يا آيه را بر خلاف ظاهر، معنى كرده اند.

از جمله گفته اند: مراد گناهان است!

و بعضى گفته اند: منظور گناهانى است كه مردم درباره پيامبر(صلى الله عليه وآله) مرتكب شده بودند، مانند اذيت و آزارها، كه با «فتح حديبيه» از ميان رفت! (در اين صورت «ذنب» اضافه به مفعول شده نه فاعل)!.

بهترين تفسير همان است كه در بالا اشاره شد.

منظور از «ما تقدم» و «ما تأخر» چيست؟

در آيه مورد بحث خوانديم: خداوند مى فرمايد: در سايه اين فتح مبين، گناهان متقدم و متأخر تو را بخشيده، در اين كه منظور از «متقدم» و «متأخر» چيست؟ بين مفسران گفتگو است.

بعضى «ما تقدم» را اشاره به عصيان و ترك اولىِ «آدم» و «حوا» دانسته اند و «ما تأخر» را اشاره به گناهان امت.

بعضى ديگر «ما تقدم» را به مسائل مربوط به قبل از نبوت، و «ما تأخر» را مربوط به بعد از نبوت مى دانند.

بعضى ديگر «ما تقدم» را به آنچه قبل از «صلح حديبيه» بوده، و «ما تأخر» را به آنچه بعد از «صلح حديبيه» رخ داده است، مربوط دانسته اند.

اما با توجه به تفسيرى كه درباره اصل معنى آيه، و مخصوصاً رابطه اين آمرزش، با «فتح حديبيه» بيان كرديم، روشن مى شود كه مراد، تمام نسبت هاى ناروا و گناهانى است كه به زعم خود در «گذشته» و «آينده» به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)مى دادند، و اگر اين پيروزى بزرگ نصيب نشده بود، تمام اين گناهان را قطعى مى پنداشتند، ولى، با حصول اين پيروزى، هم نسبت هاى نارواى گذشته برچيده شد ، و هم آنچه ممكن بود در آينده نسبت دهند.

شاهد ديگر اين تفسير، حديثى است كه از امام «على ابن موسى الرضا»(عليه السلام)آمده است: هنگامى كه «مأمون» از اين آيه سؤال كرد، امام(عليه السلام) در پاسخ فرمود: «هيچ كس نزد مشركان «مكّه» گناهش سنگين تر از رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) نبود; زيرا آنها 360 «بت» مى پرستيدند، هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنها را به توحيد دعوت كرد، بسيار بر آنها گران آمد، گفتند: آيا او همه خدايان ما را تبديل به يك خدا كرده؟ چيز عجيبى است... ما هرگز چنين چيزى را از پدران خود نشنيده ايم، اين فقط يك دروغ بزرگ است.

اما هنگامى كه خداوند، «مكّه» را براى پيامبرش (بعد از صلح حديبيه) گشود، خداوند فرمود: اى «محمّد»!(صلى الله عليه وآله) ما فتح مبينى را براى تو فراهم كرديم تا گناهان گذشته و آينده اى كه نزد مشركان عرب، به خاطر دعوت به توحيد داشته و دارى ببخشد; زيرا بعضى از مشركان «مكّه» آن روز ايمان آورده، و بعضى ها از «مكّه» بيرون رفتند و ايمان نياوردند، اما قادر بر انكار توحيد نبودند، لذا گناه پيامبر در نظر آنها نيز به خاطر پيروزى بخشوده شد».

هنگامى كه «مأمون» اين سخن را شنيد، عرض كرد: بارك اللّه اى «ابو الحسن».( «نور الثقلين»، جلد 5، صفحه 56.)

در پاسخ به اهل سنت:

در آیه59 سوره مبارکه نسا: يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم...

و در آیه 80 همین سوره :مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللهَ وَ مَنْ تَوَلّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظاً

خداوند امر به اطاعت از خود،پیامبر(ص) و اولی الامر فرموده است و اطاعت از خویش را با اطاعت از ایشان برابر قرار داده است.

حال سوال اینجاست که اگر نعوذبالله پیامبر (ص)خطایی مرتکب شود و عصمت تام نداشته باشد، چطور می تواند امرش با امر خداوند برابری کند؟ لذا بسیاری از مفسرین اهل سنت مثل آقای فخر رازی و قرطبی از همین آیه(80نسا) استدلال به عصمت پیامبر(ص)کرده اند.

قوله: «مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ» من أقوى الدلائل على أنه معصوم في جميع الأوامر والنواهي وفي كل ما يبلغه عن الله، لأنه لو أخطأ في شيء منها لم تكن طاعته طاعة الله وأيضا وجب أن يكون معصوما في جميع أفعاله، لأنه تعالى أمر بمتابعته في قوله: «فَاتَّبَعُوهُ» (الأنعام: 153 /155) والمتابعة عبارة عن الاتيان بمثل فعل الغير لأجل أنه فعل ذلك الغير، فكان الآتي بمثل ذلك الفعل مطيعاً لله في قوله: «فَاتَّبَعُوهُ» فثبت أن الانقياد له في جميع أقواله وفي جميع أفعاله، إلا ما خصه الدليل، طاعة لله وانقياد لحكم الله.
اين گفته خداوند «من يطع الرسول...» از قوى‌ترين دلايل بر عصمت پيامبر خدا است در تمام اوامر و نواهى و همه چيزهايى كه از جانب خداوند ابلاغ مى‌كند؛ چرا كه اگر او در يكى از اين‌ها اشتباه كند، اطاعت از او، اطاعت از خداوند نخواهد بود. همچنين طبق اين آيه، واجب است كه در تمام كارهايش نيز معصوم باشد؛ چرا كه خداوند در جمله «فاتبعوه» دستور به پيروى از او را داده است و پيروى عبارت است از انجام كارها همانند كارهاى كه پيامبر خدا انجام داده؛‌ پس كسى كه كردارش همانند پيامبر باشد، در حقيقت از خداوند در جمله «فاتبعوه» اطاعت كرده است؛ در نتيجه پيروى مطلق از رسول خدا در گفتار و رفتار؛ مگر در چيزهايى كه با دليل از اين عموم خارج شود، اطاعت از خداوند و گردن نهادن بر فرمان خداوند است.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاى604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج10، ص154، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.

قرطبى، مفسر پرآوازه اهل سنت براى اثبات عصمت پيامبران اين گونه استدلال كرده است:

وقال جمهور من الفقهاء من أصحاب مالك وأبي حنيفة والشافعي: إنهم معصومون من الصغائر كلها كعصمتهم من الكبائر أجمعها ؛ لأنا أمرنا بأتباعهم في أفعالهم وآثارهم وسيرهم أمرا مطلقا من غير التزام قرينة فلو جوزنا عليهم الصغائر لم يمكن الأقتداء بهم إذ ليس كل فعل من أفعالهم يتميز مقصده من القربة والإباحة أو الحظر أو المعصية ولا يصح أن يؤمر المرء بأمتثال أمر لعله معصية .
جمهور فقها از طرفداران مالك، ابوحنيفه و شافعى گفته‌اند: پيامبران از تمام گناهان صغيره معصوم هستند؛ همان طورى كه از تمام گناهان كبيره معصوم هستند؛ چرا كه خداوند به صورت مطلق به ما دستور داده است كه از كردار، آثار و روش آن‌ها پيروى كنيم و هيچ قرينه‌اى بر خلاف آن نيز نياورده است؛‌ پس اگر انجام صغيره براى آن‌ها جايز باشد، پيروى از آن‌ها ممكن نيست؛ چرا كه در اين صورت ممكن است هر فعلى از افعال آن‌ها ممكن است به قصد قربت باشد، يا عملى است مباح، مكروه و يا حرام و سزاوار نيست كه خداوند ما را به امتثال از امرى دستور دهد كه احتمال معصيت در آن وجود دارد.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاى671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج1، ص308، ناشر: دار الشعب – القاهرة.

ابن کثیر دمشقی سلفی می نویسد:

يخبر تعالى عن عبده ورسوله محمد e بأن من أطاعه فقد أطاع الله ومن عصاه فقد عصى الله وما ذاك إلا لأنه ما ينطق عن الهوى إن هو إلا وحي يوحى قال ابن أبي حاتم حدثنا أحمد بن سنان حدثنا أبو معاوية عن الأعمش عن أبي صالح عن أبي هريرة قال قال رسول الله صلى الله تعالى عليه وعلى آله وسلم من أطاعني فقد أطاع الله ومن عصاني فقد عصى الله ومن أطاع الأمير فقد أطاعني ومن عصى الأمير فقد عصاني وهذا الحديث ثابت في الصحيحين....

تفسير ابن كثير ج1 ص529؛تفسير القرآن العظيم ، اسم المؤلف:  إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي أبو الفداء ، دار النشر : دار الفكر - بيروت - 1401

خداوند توسط بنده و رسولش خبر داده که اطاعت از پیامبر(ص)اطاعت از خدا و عصیان و سرپیچی از او برابر با عصیان خداست...و نیز گفته که و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آنچه مى گويد چيزى جز وحى (الهى) كه بر او القا شده نيست.ابن ابی حاتم از ابوهریره نقل کرده که پیامبر (ص)فرمودند:هر کس مرا اطاعت کند،خدا را اطاعت کرده و هرکس مرا سرپیچی کند،خدا را سرپیچی کرده است و هرکس امیر را اطاعت کند،مرا اطاعت کرده است و عصیان امیر عصیان من است. و این یک حدیث ثابت شده است که در صحیح مسلم و بخاری آمده است.

اما سوال دیگری که اینجا پیش می آید این است که در آیه (59 سوره نسا) چطور ممکن است که اولی الامر(به ترجمه اهل سنت= صاحبان امر=حاکمان) و امیر در روایات اهل سنت ، همگی معصوم باشند؟

و این در حالی است که حاکمان زیادی از بنی امیه و بنی عباس روی کار بودند که مخالف قرآن و سنت عمل می کردند.

لذا می توان نتیجه گرفت که این یک روایت جعلی و باوری غلط است .

اما روایت صحیحی از طریق اهل سنت نقل شده است که ثابت می کند که اطاعت از  پیامبر (ص) با اطاعت از امیرمومنان (ع) و سرپیچی از امر ایشان با سرپیچی از امر پیامبر(ص) و خداوند برابری میکند. و همین روایت  از محکمترین دلایل عصمت امیرمومنان (ع) است.

در اینجا فقط دو سند نقل می شود:

روايت اول:

حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ، ثنا إِبْرَاهِيمُ بْنُ سُلَيْمَانَ الْبُرْنُسِيُّ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، ثنا يَحْيَى بْنُ يَعْلَى، ثنا بَسَّامٌ الصَّيْرَفِيُّ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَمْرٍو الْفُقَيْمِيِّ، عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ ثَعْلَبَةَ، عَنْ أَبِي ذَرٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ:

«مَنْ أَطَاعَنِي فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ، وَمَنْ عَصَانِي فَقَدْ عَصَى اللَّهَ، وَمَنْ أَطَاعَكَ فَقَدْ أَطَاعَنِي، وَمَنْ عَصَاكَ فَقَدْ عَصَانِي».

أبوذر غفارى از رسول خدا (ص) نقل شده است كه به على بن أبى طالب عليه السلام فرمود: هركس از من اطاعت كند، به راستى كه از خداوند اطاعت كرده است، و هر كس از (فرمان) من سرپيچى كند، به راستى كه از (فرمان) خداوند سرپيچى كرده است، هر كس از تو اطاعت كند به راستى كه از من اطاعت كرده ، هر كس از (فرمان) تو سرپيچى كند، از (فرمان) من سرپيچى كرده است.

حاكم نيشابورى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الإِسْنَادِ، وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ.

اين روايت سندش صحيح است؛ ولى بخارى و مسلم نقل نكرده‌اند

الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى 405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص139، ح4641، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

الطبري، ابوجعفر محب الدين أحمد بن عبد الله بن محمد (متوفاى694هـ)، ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى ، ج1، ص66 ، ناشر : دار الكتب المصرية – مصر.

العاصمي المكي، عبد الملك بن حسين بن عبد الملك الشافعي (متوفاى1111هـ)، سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي، ج3، ص33 ، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود- علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية.

الإسماعيلي النيسابوري ، محمد بن إسماعيل بن مهران (متوفاى371هـ)، معجم أسامي شيوخ أبي بكر الإسماعيلي، ج1، ص485، تحقيق: زياد محمد منصور ، ناشر: العلوم والحكم ـ المدينة المنورة ، الطبعة: الأولى ، 1410-1990م

الأطرابلسي، خيثمة بن سليمان (متوفاى343هـ)، من حديث خيثمة بن سليمان، ج1، ص72، تحقيق: قسم المخطوطات بشركة أفق للبرمجيات، ناشر: شركة أفق للبرمجيات، مصر، الطبعة: الأولى، 2004م.

بررسي سند روايت:

أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ

ذهبى در باره او مى‌نويسد:

الأصم محمد بن يعقوب بن يوسف بن معقل بن سنان الإمام المحدث مسند العصر رحلة الوقت أبوالعباس الأموي مولاه السناني المعقلي النيسابوري الأصم ولد المحدث الحافظ أبي الفضل الوراق...

وكان محدث عصره ولم يختلف أحد في صدقه وصحة سماعاته وضبط أبيه يعقوب الوراق لها وكان يرجع إلى حسن مذهب وتدين وبلغني أنه أذن سبعين سنة في مسجده قال وكان حسن الخلق سخي النفس وربما كان يحتاج إلى الشيء لمعاشه فيورق ويأكل من كسب يده...

محمد بن يعقوب، پيشوا محمد، كسى كه همه مردم به او سند مى‌دادند و براى ياد گرفتن روايت به او مراجعه مى‌كردند...

او محدث زمان خودش بود، هيچ كس در راستگويى و صحت آن چه او شنيده و همچنين در آن چه پدرش يعقوب وراق ضبط كرده ترديدى ندار. در انتخاب مذهب و تدين تلاش مى‌كرد، به من خبر رسيده است كه او هفتاد سال در مسجدش اذان گفته است. او داراى اخلاق خوب و سخاوتمند بود، هر زمان كه به چيزى براى گذران زندگى‌اش احتياج داشت، كتاب مى‌نوشت و از دست رنج خودش غذا مى‌خورد.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج15، ص452 ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .

إِبْرَاهِيمُ بْنُ سُلَيْمَانَ الْبُرْلُسِيُّ

خطيب بغدادى در باره او مى‌نويسد:

البرلسي هو إبراهيم بن سليمان بن داود الأسدي ...وكان ثقة متقنا حافظاللحديث.

ابراهيم بن سليمان، مورد اعتماد، مطمئن و حافظ حديث بود.

البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب (متوفاى463هـ)، موضح أوهام الجمع والتفريق ، ج1، ص399، تحقيق : د. عبد المعطي أمين قلعجي ، ناشر : دار المعرفة - بيروت ، الطبعة : الأولى 1407هـ .

إبراهيم بن أبي داود البرلُّسيّ .

هو إبراهيم بن سليمان بن داود الأسدي الكوفيّ الأصل ، الحافظ ولد بصور . وعني بهذا الشأن ورحل إلى العراق ومصر ... قال ابن يونس :هو أحد الحفّاظ المجوّدين. توفّي بمصر في شعبان سنة سبعين . وقال ابن جوصا : ذاكرته ،وكان من أوعية الحديث.

ابراهيم بن سليمان، حافظ بود و در صور به دنيا آمد. به نقل حديث عنايت داشت و به عراق و مصر مسافرت كرد. ابن يونس گفته: او يكى از حافظانى بود كه روايت را خوب نقل و حفظ مى‌كرد. ابن جوصا گفته: با او مذاكره كردم، او از سرچشمه‌هاى حديث بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج20، ص250 ، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

محمد بن إسماعيل بخاري:

البخاريشيخ الإسلام وامام الحفاظأبو عبد الله محمد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المغيرة بن بردزبه الجعفي مولاهم البخاري صاحب الصحيح والتصانيف ...وكان رأسا في الذكاء رأسا في العلم ورأسا في الورع والعبادة.

بخارى، شيخ الإسلام و پيشواى حافظان بود. او در هوش، دانش، تقوا و عبادت سرآمد زمان خود بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، تذكرة الحفاظ، ج2، ص555 ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى.

يَحْيَى بْنُ يَعْلَى:

يحيى بن يعلى المحاربي الكوفي عن أبيه وزائدة وعنه البخاري وأبو حاتمثقةتوفي 216 خ م د س ق.

يحيى بن يعلى كه بخارى و أبوحاتم از او روايت نقل كرده‌اند، ثقه است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2، ص379، رقم: 6270 ، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

يحيى بن يعلى المحاربي الكوفي عن أبيه وزائدة وعنه البخاري وأبو حاتمثقةتوفي 216 خ م د س ق

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص598، رقم: 6270 ، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

بَسَّامٌ بن عبد الله الصَّيْرَفِيُّ:

بسام بن عبد الله الصيرفي عن عكرمة وعطاء وعنه الفريابي وخلاد بن يحيى وجماعةثقةس

الكاشف، ج1، ص265، رقم: 557

بسام بن عبد الله الصيرفي الكوفي أبو الحسنصدوقمن الخامسة س

تقريب التهذيب ج1 ص121، رقم: 662

الْحَسَنِ بْنِ عَمْرٍو الْفُقَيْمِيِّ:

الحسن بن عمرو الفقيمي الكوفي عن إبراهيم ومجاهد وعنه بن المبارك وابن فضيلثقةتوفي 142 خ د س ق .

الكاشف، ج1، ص328، رقم: 1054

الحسن بن عمرو الفقيمي بضم الفاء وفتح القاف الكوفيثقة ثبتمن السادسة مات سنة ثنتين وأربعين خ د س ق.

تقريب التهذيب، ج1، ص162، رقم: 1267

مُعَاوِيَةَ بْنِ ثَعْلَبَةَ

ابن حبان بستى شافعى نام او را در زمره راويان ثقه آورده است :

معاوية بن ثعلبة يروى عن أبى ذر روى عنه أبو الجحاف داود بن أبى عوف

التميمي البستي، ابوحاتم محمد بن حبان بن أحمد (متوفاى354 هـ)، الثقات، ج5، ص416، رقم: 5480، تحقيق السيد شرف الدين أحمد، ناشر: دار الفكر، الطبعة: الأولى، 1395هـ – 1975م.

روايت دوم:

 (4556)- [3 : 118] أَخْبَرَنَا أَبُو أَحْمَدَ مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الشَّيْبَانِيُّ مِنْ أَصْلِ كِتَابِهِ، ثنا عَلِيُّ بْنُ سَعِيدِ بْنِ بَشِيرٍ الرَّازِيُّ بِمِصْرَ، ثنا الْحَسَنُ بْنُ حَمَّادٍ الْحَضْرَمِيُّ، ثنا يَحْيَى بْنُ يَعْلَى، ثنا بَسَّامٌ الصَّيْرَفِيُّ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَمْرٍو الْفُقَيْمِيِّ، عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ ثَعْلَبَةَ، عَنْ أَبِي ذَرٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ:

«مَنْ أَطَاعَنِي فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ، وَمَنْ عَصَانِي فَقَدْ عَصَى اللَّهَ، وَمَنْ أَطَاعَ عَلِيًّا فَقَدْ أَطَاعَنِي، وَمَنْ عَصَى عَلِيًّا فَقَدْ عَصَانِي».

ابوذر از رسول خدا صلى الله عليه وآله نقل كرده است كه فرمود: هركس از من اطاعت كند، از خداوند اطاعت كرده است، هر كس از فرمان من سرپيچى كند، به راستى كه از فرمان خداوند سرپيچى كرده است. هر كس از على اطاعت كند، از من اطاعت كرده است، هر كس از فرمان او سرپيچى كند، به راستى كه از فرمان من سرپيچى كرده است .

هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الإِسْنَادِ، وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ.

المستدرك على الصحيحين ج3، ص131، ح4617

شمس الدين ذهبى در تلخيص المستدرك اين روايت را تصحيح كرده است:

المستدرك علي الصحيحين و بذيله التلخيص للحافظ الذهبي، ج3، ص121، كتاب معرفة الصحابة، باب ذكر اسلام امير المؤمنين، طبعة مزيدة بفهرس الأحاديث الشريفة، دارالمعرفة، بيروت،1342هـ.

عكس جلد

 
 

عكس صفحه اول

عكس صفحه مورد نظر

البانى وهابى تلاش كرده كه ثابت كند كه حاكم و ذهبى در تصحيح روايت اشتباه كرده‌اند، وى ادعا كرده است كه يحيى بن يعلى در سند اين روايت، همان يحيى بن يعلى اسلمى است كه علماى اهل سنت بر تضعيف او اجماع دارند و حتى خود ذهبى نيز او را تضعيف كرده است؛

وقال الحاكم : «صحيح الإسناد» ! ووافقه الذهبي !

قلت : أنى له الصحة ؛ ويحيى بن يعلى - وهو الأسلمي - ضعيف ؟! كما جزم به الذهبي في حديث آخر تقدم برقم (892) ، وهو شيعي متفق على تضعيفه كما بينته ثمة .

وسائر الرواة ثقات ؛ غير معاوية بن ثعلبة ؛ لا تعرف عدالته ، كما تأتي الإشارة إلى ذلك في الحديث الذي بعده .

حاكم گفته: سند روايت صحيح است و ذهبى نيز موافقت كرده است.

من مى‌گويم: چگونه صحيح است؛ در حالى كه يحيى بن يعلى كه همان أسلمى باشد، ضعيف است؟ چنانچه خود ذهبى در روايتى كه گذشت، به آن تصريح كرده است، او شيعى است و تمام علما بر تضعيف او اجماع دارند؛ چنانچه كمى جلوتر آن را بيان كرديم.

ساير راوى‌ها نيز ثقه هستند؛ غير از معاوية بن ثعلبه كه عدالت او مشخص نشده است؛ چنانچه در حديث بعدى به اين مطلب اشاره خواهد شد.

ألباني، محمد ناصر (متوفاى1420هـ)، السلسة الضعيفة وأثرها السيء في الأمة، ج10، ص 517، ناشر : مكتبة المعارف للنشر والتوزيع لصاحبها سعد بن عبدالرحمن الراشد – الرياض، الطبعة : الطبعة الأولى، 1425هـ - 2004م

در حالى كه خود البانى در تشيخيص اين راوى اشتباه كرده است. يحيى بن يعلى در اين روايت، أسلمى نيست؛ بلكه به قرينه روايت قبلى حاكم كه تصحيح آن گذشت،يحيى بن يعلى المحاربى، استاد محمد بن اسماعيل بخارى است، نه يحيى بن يعلى الأسلمي؛ چرا كه همين روايت را محمد بن اسماعيل بخارى از استاد خودش يحيى بن يعلى محاربى نقل كرده است.

حاكم و ذهبى نيز اگر تصحيح كرده‌اند، به همين خاطر بوده است و قطعا ذهبى بهتر از البانى راويان روايت را مى‌شناخته است.

اما متأسفانه البانى وهابى براى اين كه مردم را گمراه كند، اصلا روايت قبلى حاكم را كه تنها چند صفحه قبل از آن آمده و شخصيت اصلى يحيى بن يعلى را مشخص مى‌كند، ذكر نكرده است.

اشكال او بر معاوية بن ثعلبه نيز وارد نيست؛ چرا كه إبن حبان او را توثيق كرده، حاكم نيشابورى و ذهبى نيز روايتش را تصحيح كرده‌اند؛ پس راوى موثق است.

حال اگر رسول خدا صلي الله عليه وآله طبق اين آيه و به خاطر اين كه خداوند اطاعت مطلق از او را واجب كرده است، معصوم باشد؛ پس اميرمؤمنان عليه السلام نيز معصوم خواهد بود؛ چرا كه رسول خدا صلى الله عليه وآله، طبق روايتى كه صحت سند آن ثابت شد، همين اطاعت را براى اميرالمؤمنين عليه السلام نيز ثابت كرده است.

بنابراين، اگر به گفته فخر رازى، اطاعت مطلق از رسول خدا صلى الله عليه وآله، قوى‌ترين دليل براى عصمت آن حضرت است، همين نوع اطاعت مطلق براى اميرمؤمنان عليه السلام نيز ثابت است و در نتيجه او نيز همانند پيام‌آور خدا معصوم از هر گونه خطا و اشتباه است.

به عبارت ديگر: خداوند به همه ما دستور داده است كه از تمام فرمان‌هاى اميرمؤمنان عليه السلام اطاعت كنند؛ همان طورى كه لازم است از تمام دستور‌هاى خدا و پيامبرش اطاعت كنيم.

حال اگر اميرمؤمنان، معصوم از خطا و اشتباه نباشند، ممكن است دستورى بر خلاف دستور خدا يا پيامبرش به عمد يا به سهو بدهد، در اين صورت يا اطاعت از او واجب است يا واجب نيست، اگر واجب باشد، لازمه‌اش اين است كه بگوييم خداوند اجازه گناه به همه داده و بلكه واجب كرده است و چنين ملازمه‌اى از ديدگاه عقل و شرع مردود است. اگر اطاعت از آن حضرت واجب نباشد، با روايتى كه صحت آن ثابت شد، در تضاد خود بود .

مرحوم مظفر در كتاب عقائد الإمامية در اين باره مى‌نويسد:

والدليل على وجوب العصمة: أنه لو جاز أن يفعل النبي المعصية أو يخطأ وينسى، وصدر منه شئ من هذا القبيل، فأما أن يجب اتباعه في فعله الصادر منه عصيانا أو خطأ أو لا يجب، فإن وجب اتباعه فقد جوزنا فعل المعاصي برخصة من الله تعالى بل أوجبنا ذلك، وهذا باطل بضرورة الدين والعقل، وإن لم يجب اتباعه فذلك ينافي النبوة التي لا بد أن تقترن بوجوب الطاعة أبدا.

على أن كل شئ يقع منه من فعل أو قول فنحن نحتمل فيه المعصية أو الخطأ فلا يجب اتباعه في شئ من الأشياء فتذهب فائدة البعثة، بل يصبح النبي كسائر الناس ليس لكلامهم ولا لعملهم تلك القيامة العالية التي يعتمد عليها دائما. كما لا تبقى طاعة حتمية لأوامره ولا ثقة مطلقة بأقواله وأفعاله.

وهذا الدليل على العصمة يجري عينا في الإمام، لأن المفروض فيه أنه منصوب من الله تعالى لهداية البشر خليفة للنبي، على ما سيأتي في فصل الإمامة.

دليل وجوب عصمت اين است كه: اگر انجام معصيت، خطا و نسيان براى پيامبر جايز باشد و از او چنين اعمالى سر بزند، دو حالت دارد: 1. يا اطاعت و پيروى از او در اين گناه و خطايى كه از او سر زده، واجب است، در اين صورت انجام گناه و معصيت براى ما با اجازه خداوند جايز و بلكه واجب است و اين مطلب به ضرورت دين و عقل باطل است؛ 2. اطاعت (از چنين پيامبري) واجب نباشد و اين با اصل نبوتى كه لازم است با اطاعت مطلق و ابدى همراه باشد، در تضاد خواهد بود.

به هر حال، وقتى كارى از او سر مى‌زند يا سخنى مى‌گويد، ما احتمال مى‌دهيم در اين گفتار يا كردار، معصيت و يا اشتباه كرده باشد؛ پس پيروى از او در هيچ چيز واجب نيست، در نتيجه فايده بعثت از بين مى‌رود؛‌ بلكه پيامبر همانند ساير مردم خواهد شد كه گفتار و دانش آن‌ها آن قدر ارزش ندارد كه هميشه بتوان بر آن اعتماد كرد؛ چنانچه لزوم اطاعت از اوامر او نيز از بين مى‌رود و ديگر اعتماد مطلق به گفتار و كردار او وجود نخواهد داشت.

اين دليل بر عصمت (پيامبر) براى امام نيز جارى است؛ چرا كه فرض ما اين است كه امام از جانب خداوند براى هدايت بشر بعد از پيامبر انتخاب شده است كه تفصيل اين مطلب در فصل امام خواهد آمد.

المظفر، الشيخ محمد رضا (متوفاي1381هـ)، عقائد الإمامية، ص54، ناشر: انتشارات أنصاريان ـ قم.

بنابراين،‌ اگر اطاعت مطلق از امام واجب است؛ پس بايد معصوم نيز باشند تا اطاعت مطلق از آن‌ها امكان پذير باشد.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آمار بازدید کنندگان

امروز67
دیروز103
این هفته245
این ماه1728
مجموع140312

آی پی شما: 54.156.39.245 مرورگر شما: Unknown - Unknown چهارشنبه, 25 مهر 1397 14:08

سایت صدیق اکبر و فاروق اعظم امیرالمومنین است. پشتیبانی: CoalaWeb

تصاویر اتفاقی

ghadir-sms.jpg